نه کوچکم و نه بزرگ.
خودت هستی که دور می شوی و نزدیک
متن زير داستان كوتاهي از اوست مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان |
لقمان حكيم رضى الله
عنه پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس.
شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛
آنگاه روزهات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد.
روز چهارم، هيچ نگفت.
شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد ونوشتهها بخواند.
پسر گفت: امروز هيچ نگفتهام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز
قيامت،
آنان كه كم گفتهاند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى .
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتابگردانيم.
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست.
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش ميكردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعلهاي بود و دايرهاي داغ در دلش ميسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را ميكارد، مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد.
آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نميگيرد؛ اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه ميگيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را ميداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد، كاري ندارد.
او همه زندگياش را وقف نور ميكند، در نور به دنيا ميآيد و در نور ميميرد. نور ميخورد و نور ميزايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب، آفتابگردان ميميرد؛ بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي، ديگر «تويي» نميماند.
و گفت من فاصلههايم را با نور پر ميكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر ميكني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد.
گفتوگوي من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد ميداد.
تب داشت و عاشق بود.
خداحافظي كردم، داشتم ميرفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مياندازد، نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم .
هر کس که این ندارد، حقا که آن ندارد
(حافظ)
متن کامل در ادامه مطلب آمده است
یوسف ازجرم زلیخا مدتی زندان برفت
مهدی از اعمال ما حبس ابد گردیده است

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟
بی پناهم، خسته ام،تنها بدادم میرسی؟
گر چه آهونیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟
از کبوترها که میپرسم نشانم میدهند
گنبد و گلدسته هایت را به دادم میرسی؟
من دخیل التماس را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی؟
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
شعر کامل در ادامه مطلب
دعای عهد نخوان بی عمل اثر نکند.....
وشیعه کیست کسی کز خطر حذر نکند.......
ویار او نشوی با نوای العجلت......
که او نگاه نماید به نامه عملت........
و نامه عملت گر پر از تکان باشد.....
در آن دلایل بیداریت عیان باشد.........
خود امام زمان بر سرت کشد دستی.....
که از عنایت او شوی روز و شب مستی.......
هنوز شیعه نه 300و13 تن نیست........
که کار شیعه نشستن و ذکر گفتن نیست.......
برای مشاهده شعر کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید...
(آیت الله بهجت)
شعری از پروفسور هشترودی
منحنی قلب من، تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست
حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست
(پروفسور هشترودی)
عصرها منتظر صبح بهارش باشیم
سالها منتظر سیصد و اندی مرد است
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
آیا آن روز را ما درک خواهیم کرد؟ در آن روز ما در کدام صفیم؟ با حضرت یا علیه ایشان؟
"اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا"
امام علی (ع)
آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن ، سپس آستینها را بالا بزن ، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است.
ملاصدرا ميگه:
خداوند بينهايت است و لامکان و بي زمان
اما به قدر فهم تو کوچک ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود،
و به قدر ايمان تو کارگشا ميشود،
و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريک ميشود،
و به قدر دل اميدواران گرم ميشود…
پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادري را.
همسر ميشود بي همسر ماندگان را.طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نااميدان را.راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريکي ماندگان